مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
448
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بود ، بگرفت و او را فرو برد . سيف الملوك تنها ماند . چون بجزيره رسيد ، با مشقتى بسيار بكوه برآمد . در كوه ، بيشهاى يافته ، در آن بيشه شد . از ميوههاى درختان بخورد . ناگاه در فراز درختان ، بوزينگان ديد كه هر يكى از اشترى بزرگتر بودند . سيف الملوك از آن بوزينگان سخت بترسيد . آنگاه بوزينگان از درختان فرود آمده ، او را از هر سوى احاطه كردند و باشارت به او گفتند كه بر اثر ايشان برود . پس بوزينگان برفتند و سيف الملوك بر اثر ايشان همىرفت تا بقلعهء محكم بلند برسيدند . بوزينگان بقلعه شدند و سيف الملوك نيز از پى ايشان بقلعه شد . در آن قلعه ، همهگونه تحفهها و گوهرها بود . و در آنجا جوانى ديد بلندبالا كه خط بعارضش نرسته . سيف الملوك از ديدن او خرسند گشت . و در آن قلعه جز آن جوان ، آدميزاد نبود . و آن جوان چون سيف الملوك را ديد ، در عجب شد و به او گفت : نام تو چيست و از كجائى و بدين مكان چگونه رسيدى ؟ سيف الملوك گفت : به خدا سوگند من بدين مكان بميل خود نيامدم . و اين مكان ، مرا مقصود نبود و من از مكانى بمكانى از بهر مطلوب خود همىگردم . جوان گفت : مطلوب تو چيست ؟ سيف الملوك گفت : اسم من سيف الملوكست و پدرم ملك عاصم نام دارد . پس از آن ماجراى خويش را از آغاز تا انجام به او حكايت كرد . درحال ، آن جوان در خدمت سيف الملوك برپاى ايستاد و گفت : اى ملك زمان ، من در مصر بودم . شنيدم كه تو ببلاد چين سفر كردى . اين بلاد كجا و بلاد چين كجا ؟ اين كاريست عجيب . سيف الملوك گفت : سخن تو راستست . ولى من از بلاد چين ببلاد هند سفر كردم . بادى بر ما بيامد . كشتيهاى ما را بشكست . پس تمامت ماجرى از بهر او بيان كرد . آن جوان گفت : اى ملكزاده ، ترا آنچه از سختيهاى غربت روى داده ، بس است . منت خداى را كه ترا بدين مكان برسانيد . اكنون در نزد من بنشين . تا من زندهام ، با تو الفت گيرم و پس از من ، پادشاهى اين بلاد از آن تو باشد . كه اين شهر ، حد و پايان ندارد و اين بوزينگان ، خداوندان صنعتند و هر چه بخواهى ، در اين مكان يافت شود . سيف الملوك گفت : اى برادر ، من در